تو مرا جان جهانی. مولانا
-
تاریخ: 1396/11/3 ساعت: 13:05
تقدیم به ن-الف تو مرا جان و جهاني چه کنم جان و جهان را تو مرا گنج رواني چه کنم سود و زيان را نفسي يار شرابم نفسي يار کبابم چو در اين دور خرابم چه کنم دور زمان را ز همه خلق رميدم ز همه بازرهيدم نه نهانم نه بديدم چه کنم کون و مکان را ز وصال تو خمارم سر مخلوق ندارم چو تو را صيد و شکارم چه کنم تير و کما...
داوری
-
تاریخ: 1396/11/3 ساعت: 13:05
یادتان باشداز زمانه سخت ما هم چیزی بگویید.به یاد آورید که ما بیش از کفشهامان کشور عوض کردیم.و نومیدانه میدانهای جنگ طبقات را پشت سر گذاشتیم،آنجا که ستم بود و اعتراضی نبود.این را خوب میدانیم:حتی نفرت از حقارت نیزآدم را سنگدل میکند.حتی خشم بر نابرابری همصدا را خشن میکند.آه، ما که خواستیم زمین را برای ...
کشتی خاموش-یحیی کمال بیاتلی
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 0:25
هنگامي كه فرا مي رسد وقت لنگر كشيدن از زمان، كشتي؛ بندر را ترك مي كند رو به مقصد مجهول از پيش نه دستي تكان مي دهد كسي و نه دستمالي؛ انگاري خالي از سرنشين ؛ ساكت و خاموش. با چشمان اشكبار؛ روزها چشم به افق در انتظار، بازماندگان مآيوس و نا اميد از اين جدايي اي بيچارگان نه اين آخرين اندوهتان در زندگي، و...
من دوستت داشتم- اجلال آیدین
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 0:25
من دوستت داشتم- اجلال آیدین در شهری دورازتوساعتیآفتاب غروبتورا یادم آورد وروزهای با توبودن راحالا خیالی هستینا کاسته ،پس از آن همه سالمگر می شود انسان هرروز همان چشم ها را به یاد آورد؟دوستت داشتم ونمی دانستیموهایت را تماشا می کردم از دوروحالتش را که پشت گوشت می افتادودماغت که با همه فرق داشت ...وقتی...
من
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 0:25
من نبودمکسی که در خانه ات را کوبیدمن نبودمکسی که به تو سلام دادمن نبودمکسی که سالها عاشق تو بود... و هر کجا که می رفتیدنبالت می کرد... دروغ گفتممن بودم!...من همان بودم که تو هیچ وقت نخواستی ببینی.با این حالآری!من بودم که عاشق تو بودمهنوز هم عاشقت هستمحالا این را با صدای بلند فریاد می زنم ...و تو گری...
حال من و تو
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 0:25
حال من و توحال عقربه های ساعتی استکه مدام از پی هم می دوندتا شایدمگر معجزه ای شود و ساعتی یکباریکدگر را در آغوش کشندهرچند برای لحظه ایلحظه ای هرچند کوتاهاما فراموش نشدنیاز همان لحظه هاکه نمی توان از کنارشان گذشتبه همین سادگی هادویدن و نرسیدنسهم من بود و تو بود و آن دو عقربهکاش یا عشق عقربه ها جور دی...
بی قراری- ناشناس
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 0:25
تقدیم د-الف بیقراری ات را چون شرهای شراب مذاب بریز کف دست من. عزیزم! تو میدانی که سالهاست در این سرزمین بارانی به یک قطره از آه عاشقانه ات محتاجم به نفسهات وقتی اسمم را صدا می کنی تو می دانی... همیشه احتمال زلزله هست ولی زلزلهی نفس های تو دیگر احتمال نیست. سبز آبی کبود من ! و بیهوده نیست که بر گسلها...
سقف مشترک- آرزو نوری
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 0:25
به خیابان بیابگذار آسمانبا ریه هایت نفس بکشدو درختان باران زدهاز عطر تنتمعطر شوندحالا که سقف مشترکی نداریمبه خیابان بیاتا آسمان مشترکیبالای سرمان باشد+ نوشته شده در دوشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۶ساعت 19:46 توسط شاهد عینی |
تمام
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 0:25
سقفِ تمام خانههای شهر چکه میکند،سقفِ تمام کافهها،دانشگاهها،بیمارستانها.سقفِ تمامِ ماشینها،چترها،آرزوها...حتا سقفِ خاکستری این آسمانکه تَبله کرده بر آنکُپههای ابر.از تیترِ روزنامهها خونآبه میچکداز گوشیهای تلفن،از صفحهی لپتاپها،بلندگوهای رادیوو این تالآبِ سیمانیپنداریگاوش را گُم کرده استکه فقط به لهجه...
بگذار- نصرت رحمانی
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 0:25
اﻭﺭﺍﻕ ﺷﻌﺮ ﻣﺎ ﺭﺍﺑﮕﺬﺍﺭ ﺗﺎ ﺑﺴﻮﺯﻧﺪﻟﺐ ﻫﺎﯼ ﺑﺎﺯ ﻣﺎ ﺭﺍﺑﮕﺬﺍﺭ ﺗﺎ ﺑﺪﻭﺯﻧﺪ ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺩﺳﺘﻬﺎ ﺭﺍﺑﺮ ﺩﺳﺘﻬﺎ ﺑﺒﻨﺪﻧﺪﺑﮕﺬﺍﺭ ﺗﺎ ﺑﮕﺮﺋﯿﻢﺑﮕﺬﺍﺭ ﺗﺎ ﺑﺨﻨﺪﻧﺪ ﺑﮕﺬﺍﺭ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪﻧﺠﻮﺍ ﮐﻨﺎﻥ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪﺑﮕﺬﺍﺭ ﺭﻧﮓ ﺧﻮﻥ ﺭﺍﺑﺎ ﺍﺷﮑﻬﺎ ﺑﺸﻮﯾﻨﺪ ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺗﺎ ﺧﺪﺍﯾﺎﻥﺩﯾﻮﺍﺭ ﺷﺐ ﺑﺴﺎﺯﻧﺪﺑﮕﺬﺍﺭ ﺍﺳﺐ ﻇﻠﻤﺖﺑﺮ ﻻﺷﻪ ﻫﺎ ﺑﺘﺎﺯﻧﺪ ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺗﺎ ﺑﺒﺎﺭﻧﺪﺧﻮﻧﻬﺎ ﺯ ﺳﯿﻨﻪ ﯼ ﻣﺎﺷﺎﯾﺪ ﺷﮑﻔﺘﻪ ﮔﺮﺩﺩﮔﻠﻬﺎ...
شهریور-
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 0:25
شهریور عاشق انار بوداما هیچ وقت حرف دلش را به انار نزداخر انار شاهزاده ی باغ بودتاج انار کجا و شهریور کجا؟!انار اما فهمیده بود،می خواست بگوید او هم عاشق شهریور استاما هر بار تا میرسید، فرصت شهریور تمام میشد..نه شهریور به انار میرسیدو نه انار می توانست شهریور را ببینددانه های دلش خون شد و ترک برداشتس...
پمجشنبه
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 0:25
در پاریس می میرم ، در کولاک بارانبه روزی که هم اکنون نیز در خاطر من استدر پاریس می میرم و این آزارم نمی دهدحتم در پنجشنبه روزی چون امروز ، در خزانی .پنج شنبه خواهد بود چرا که امروز نیز پنج شنبه استو همین حالا هم که دارم این سطرها را می نویسمشانه هایم را به دست مصیبت سپرده ام .هیچ گاه چون امروز چنین ...
تماشا_سعدی
-
تاریخ: 1395/9/7 ساعت: 20:44
هر کس به تماشايي رفتند به صحرايي ما را که تو منظوري خاطر نرود جايي یا چشم نمي بيند يا راه نمي داند هر کو به وجود خود دارد ز تو پروايي ديوانه عشقت را جايي نظر افتاده ست کان جا نتواند رفت انديشه دانايي اميد تو بيرون برد از دل همه اميدي سوداي تو خالي کرد از سر همه سودايي زيبا ننمايد سرو اندر نظر عقلش آ...
دلتنگ-اندره بوچیلی
-
تاریخ: 1395/9/4 ساعت: 0:59
"تقدیم به د-الف کسی که همیشه و هرشرایطی دوستش خواهم داشت و خاطره اش را تا ابد همچون صلیبی بر دوش خواهم کشید" تولدت پیشاپیش مبارک دلم برایت تنگ است آن هنگام که خورشید لمس می کند افق را آن هنگام که تاریکی فرو می برد طنین صدای مردمان را بیقراری اما جای دوری نمی رود همچون سایه ایی است از چیزیی که که همو...
دوی داشتن
-
تاریخ: 1395/9/4 ساعت: 0:59
نمی توانم با " کمی دوست داشتن " زندگی کنممن " دوست داشتنِ زیاد " می خواهمدوست داشتنِ تمام و کمالیک جور غرق شدن...یک جور دیوانگی محض...مثل تسلیم تنی تشنه، به خُنکای قطره های بارانمثل شنیدن هزار بارۀ یک آهنگ تکراریمثل یک موج سواری داغ، درآشوب دریایی طوفانیمثل رفتن تا انتهای راهی که بازگشتی ندارد...من ...
فراموشی
-
تاریخ: 1395/8/17 ساعت: 16:14
فراموشت کرده امو حالاهمه چیز عادی شدهباران که می باردپنجره را می بندمدیگر یادم نیستغروب جمعهچه ساعتی بود !پاییز راتنهااز روی تقویم می شناسم !فراموشت کرده ام اما ...گاهی دلم برای دلتنگ ِ تو شدنتنگ می شود ... | مرتضی شالی |
مرد
-
تاریخ: 1395/8/17 ساعت: 16:13
می دانی؛مردها خیلی مظلومند،خسته که می شوند،از همه جا که می بُرند،گریه نمی کنند،داد نمی زنند،بغضی خُفته راهِ گلویشان را می بندد،سکوت می شود تمامِ کلامشان،تمام ِدردشان را تویِ دلشان چال میکنند،گاهی هم رویِ کاغذ میاورند و تنهایِشان را با فنجانی قهوه یِ تلخ تقسیم می کنند،دیگر نه ته ریش می گذارند و نه حو...
سرانجام
-
تاریخ: 1395/8/17 ساعت: 16:13
ما سرانجام توانستیمپاییز را از تقویم جدا کنیمامّاطعم لبان تو بر همه لیوانها و بشقابهاحک شده بودلیوانها و بشقابها را از خانه بیرون بردمکنار گندمها دفن کردمتو در آستانه در ایستاده بودیتو در محاصره لیوانها و بشقابها مانده بودیگیسوان تو سفیدامّالبان تو هنوز جوان بود- احمد رضا احمدی
دستهای تو
-
تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 20:33
آرزوهایت بلند بوددستهای من کوتاهتو نردبان خواسته بودیمن صندلی بودمبا این همهفراموشم مکنوقتی بر صندلی فرسودهات نشستهایو به ماه فکر میکنیحافظ موسوی
شاید
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 22:31
کسی چه می داندشاید همین لحظه زنیبرای مرد سیاستمدارش می رقصدیا پیانو می زندوآواز می خواندوجلوی جنگ جهانی بعدی را می گیردکسی چه می داندشاید تنها شرط معشوقه ی هیتلربه خاک وخون کشیدن دنیا بودکسی سر از کار زن ها در نمی آوردبا سکوت شان شعر می خوانندبالب هاشان قطعنامه صادر می کنندباموهاشان جنگ می طلبندباچش...