ما سرانجام توانستیم پاییز را از تقویم جدا کنیم امّا طعم لبان تو بر همه لیوانها و بشقابها حک شده بود لیوانها و بشقابها را از خانه بیرون بردم کنار گندمها دفن کردم تو در آستانه در ایستاده بودی تو در محاصره لیوانها و بشقابها مانده بودی گیسوان تو سفید امّا لبان تو هنوز جوان بود