ستاره سیاه

متن مرتبط با «همه ی خوبی ها» در سایت ستاره سیاه نوشته شده است

چند سالگی

  • نیلوبلاگ

    من در آستانه چند سالگی ام؟با احتساب روزهاصد سال خستهبا احتساب شب هاهزار سال منتظربا احتساب عشق...چند سال است مُرده ام!عليرضا شايگان + نوشته شده در سه شنبه ۱۰ آبان ۱۴۰۱ ساعت 20:40 توسط شاهد عینی  |  بخوانید...

    ادامه مطلب
  • پایان

  • نیلوبلاگ

    بسان هر پدیده ای که آغاز و پایان دارد این وبلاگ به پایان خود رسید و بعد 11 سال فکر می کنم زمان مناسبی است. از همه کسانی که در این مدت با پیام هایشان دلگرمی دادند تشکر می کنم.به پایان آمد این دفتر و حکایتی باقی نیست + نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۴۰۱ ساعت 20:28 توسط شاهد عینی  |  بخوانید...

    ادامه مطلب
  • معمولی

  • نیلوبلاگ

    دوست ماندن پس از پایان عشق تحقیرم میکند. نقل مکان از یک شور و شوق بیکران به یک سوییت کوچک صمیمی برایم وسوسهبرانگیز نیست. ترجیح میدهم یکسره خیابان نشین شوم.-اریک امانوئل اشمیت + نوشته شده در شنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۱ ساعت 20:10 توسط شاهد عینی  |  بخوانید...

    ادامه مطلب
  • تصویر

  • نیلوبلاگ

    من تو را تصویر, خواهم کردتو را به رنگبه نورو به آوازهای رنگین تبدیل خواهم کردتو را به گلبه کوه ، و به رودخانه های خروشانتبدیل خواهم کردمن از تو دنیا را خواهم ساختو برای تو ، دنیا رااگر سخنم را باور نمیکنیهنوز قدرت دوست داشتن را باور نکرده اینادر ابراهیمیلینک تلگرام + نوشته شده در پنجشنبه ...

    ادامه مطلب
  • سرزمین

  • نیلوبلاگ

    تو همچون سرزمین,ی هستیکه هیچ کسهرگز از تو سخنی نگفته استچشم به راه هیچ چیز نیستیجز واژه ها#چزاره_پاوزهلینک_دانلود + نوشته شده در شنبه ۲۰ فروردین ۱۴۰۱ ساعت 20:52 توسط شاهد عینی  |  بخوانید...

    ادامه مطلب
  • ما خاطره ایم

  • نیلوبلاگ

    از تو سخن از به آرامیاز تو سخن از به تو گفتن از تو سخن از به آزادیوقتی سخن از تو میگویم  از عاشق از عارفانه میگویم از دوستت دارم از خواهم داشت از فکر عبور در به تنهاییمن با گذر از دل تو می کردم  من با سفر سیاه چشم تو زیباست  خواهم زیست من با...

    ادامه مطلب
  • شبا هنگام به سوی تو آمدم

  • نیلوبلاگ

    دوستت دارم کهچنیندیوانهوار و نجوا کنانشباهنگام به سوی تو آمدمکه دوستت دارمو تا فراموشم نتوانی کردروانت را با خود بردمبا من استروان توهم اکنونبرای من استبه تمامیدر خوشیهاوناخوشیهاوهیچ فرشتهاینخواهد توانستتو را ازعشق سرکش و سوزان منرهایی بخشدxa0هرمان هسه...

    ادامه مطلب
  • بی نام

  • نیلوبلاگ

    بی هیچ نام میآییاما تمام نامهای جهان با توستوقت غروب نامت دلتنگیستوقتی شبانهچون روحی عریان میآیینام تو وسوسه استزیر درخت سیب نامت حواستو چون به ناگزیربا اولین نفس که سحر میزند میگریزینام گریزناکترویاست...حسین منزوی...

    ادامه مطلب
  • قصیده اشک ها

  • نیلوبلاگ

    پنجرهی مهتابی را بستهامچرا که نمیخواهم زاریها را بشنوم.با این همه، از پس دیوارهای خاکسترهیچ به جز زاری نمیتوان شنید.فرشتهگانی که آواز بخوانند انگشت شمارندسگانی که بلایند انگشت شمارندهزار ساز در کف من میگنجد.اما زاری سگی سترگ استاما زاری فرشتهیی سترگ استزاری سازی سترگ است.زاری باد را به سر نیزه زخم میزندو به جز زاری هیچ نمیتوان شنید.فدریکو گارسیا لورکاترجمه احمد شاملو...

    ادامه مطلب
  • یک تکه از کتاب

  • نیلوبلاگ

    دفترچه تلفن من پر از اسم های جور واجوره!اما وقتی دنبال کسی می گردم که باهاش چند کلمه بتونم حرف بزنم، می بینم که به صورت مفتضحانه ای هیچ کس رو ندارم و اون اعدادی که جلوی اسم ها نوشته شده مثل اعدادی که روی یه چک بی محل نوشته شده، بی ارزش و مسخره هستن!روزبه معینقهوه سرد آقای نویسنده...

    ادامه مطلب
  • جهان خالی

  • نیلوبلاگ

    در جهانی خالی از صدای تونه پرنده ایxa0 روی شاخه درخت خانه می خواندنه شر شر باران گوش گلهای شمعدانی بهار خواب را کر می کندنه خنده رهگذری در کوچه می پیچدنه سحرگاهان، الله اکبر مادر از خواب بیدارم می کندجهانی خالی از صدای تومرا می برد به جهانی خالی از زندگیبه سکوتبه شببه بودنی شبیه نبودن.... همانقدر نا مفهوم .... همانقدر مبهم .... همانقدر تلخنیکی فیروزکوهیxa0...

    ادامه مطلب
  • بخشی از نمایشنامه مکبث

  • نیلوبلاگ

    xa0دریغا سرزمین نگونبخت که از به یاد آوردن خود بیمناک است.کجا میتوانیم آن را سرزمین مادری بنامیم که گورستان ماست؛ آنجاکه جز «از همهجا بیخبران» را خنده بر لب نمیتوان دید، آنجاکه آه و ناله و فریادهایِ آسمانشکاف را گوش شنوایی نیست، آنجاکه اندوه جانکاه چیزیست همه جایاب...و چون ناقوس عزا به نوا در آید، کمتر میپرسند از برای کیست...ویلیام شکسپیرxa0xa0 xa0 xa0 مکبثxa0xa0...

    ادامه مطلب
  • حنجره خونین

  • نیلوبلاگ

    xa0رفیق!مرا ببخش که حنجره امxa0xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 خونیستزیرا خروس های قبیله مغلوبم رادر آستانِ سرخِ سَحَرxa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 سر بریده انداینکxa0 xa0من در خروسخوانِ خون تبارمxa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0میخوانمxa0علی میرفطروسکتاب:آوازهای تبعیدیxa0...

    ادامه مطلب
  • بخشی از یک کتاب

  • نیلوبلاگ

    در سراسر تاریخ مکتوب و شاید از پایان عصر نوسنگی، سه گونه آدم در دنیا بوده اند: بالا، متوسط، پایین..که هدف های این سه گروه کاملا سازش ناپذیر است.هدف طبقه بالا، این است که سر جای خود بماند. هدف طبقه متو...

    ادامه مطلب
  • امید

  • نیلوبلاگ

    گاهی چنان ..دراین شبِ تب کرده ی عبوسپای زمان به قیر فرو می رود !xa0که مَرد اندیشه می کند ؛شب را گذار نیست !اما به چشم های توای چشمه ی امیدxa0 xa0شب پایدارنیست ....ابتهاج...

    ادامه مطلب
  • بخشی از کتاب ابله

  • نیلوبلاگ

    اين دستگاه، يعنی گيوتين را هم برای همين اختراع کرده اند. ولی من همان وقتی که اين صحنه را ديدم فکری به ذهنم رسيد: از کجا معلوم که عذاب اين مرگ بيشتر نباشد. شايد اين حرف به نظر شما مضحک بيايد. فکر کنيد ...

    ادامه مطلب
  • دیالوگ

  • نیلوبلاگ

    - لازم نیست نفرِ اولِ کشور باشی. یه جوری مدرسه رو بگذرون بره. هدفت باید همین باشهxa0+ من هم دارم همین کارو میکنم. میگذرونم.- عالیه. فقط حواست باشه اینقدر بری مدرسه که بتونی یه مدرک بگیری. یه کاغذی که اسمت روش باشه.+ واسه چی؟- هزار دفعه بهت گفتم. باید یه کاری کنی جامعه فکر نکنه تویِ بازیش نیستی. بعداً هرکاری دلت خواست بکن. ولی فعلاً باید یه کاری بکنی که فکر کنن از خودشونی ...تولتز / جزء از کلxa0xa0...

    ادامه مطلب
  • بخشی از کتاب خطرات چه گورا

  • نیلوبلاگ

    ما برای در پیش گرفتن این سفر، شیر یا خط انداختیم. شیر آمد؛ یعنی باید رفت. و ما رفتیم. اگر خط هم میآمد و حتی اگر ده بار پشت سر هم خط میآمد، ما آن را شیر میدیدیم و به راه میافتادیم.انسان میزان همه چ...

    ادامه مطلب
  • قصه ی شهر سنگستان. اخوان ثالث

  • نیلوبلاگ

    xa0دو تا کفترنشسته اند روی شاخه ی سدر کهنسالی ؛که روییده غریب از همگنان در دامن کوه قوی پیکر .دو دلجو مهربان با هم .xa0دو غمگین قصه گوی غصه های هر دوان با هم .خوشا دیگر خوشا عهد دو جان همزبان با هم .دو تن...

    ادامه مطلب
  • بخشی از کتاب "بار دیگر شهری که دوست می داشتم"

  • نیلوبلاگ

    هلیا!من هرگز نخواستم از عشق، افسانه یی بیافرینمباور کن!من می خواسستم که با دوست داشتن زندگی کنم-کودانه و ساده و روستاییمن از دوست داشتن، فقط لحظه ها را خواستمآن لحظه هایی که تو را به نام می نامیدمآن ل...

    ادامه مطلب