خرید بک لینک

چای نوشیدیم و

سیگار کشیدیم و

شب را به خنده صبح کردیم

امّا سرپناهی نداشتیم

ــ تختمان زمین بود و

ملافهمان آسمان.

چه میگفتیم

وقتی زمستان

در قلبمان خانه کرد؟

سیگار میکشیدیم و

برای همدیگر از تبعیدگاه میگفتیم

ــ از رسمها

از آیندهی دستها

از گذشتها.

بعد قسم خوردیم

که هرچه زمان گذشت

ما نگذریم از زخممان

ــ از سیگارکشیدنمان

از شادی و عاشقیمان.

ستارهی کمسویی به ما رسید و

راهمان دوتا شد

رو برگرداندیم و

دست را برای بدرود بالا بُردیم

چیزی

ــ مُدام ــ

در چشممان میچرخید

چیزی

ــ مُدام ــ

در قلبمان کوچک میشد.

از محمود درویش

برچسب: نویسنده: کیان حبیبی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 4:32

صفحه بندی