
پنجرهی مهتابی را بستهامچرا که نمیخواهم زاریها را بشنوم.با این همه، از پس دیوارهای خاکسترهیچ به جز زاری نمیتوان شنید.فرشتهگانی که آواز بخوانند انگشت شمارندسگانی که بلایند انگشت شمارندهزار ساز در کف من میگنجد.اما زاری سگی سترگ استاما زاری فرشتهیی سترگ استزاری سازی سترگ است.زاری باد را به سر نیزه زخم میزندو به جز زاری هیچ نمیتوان شنید.فدریکو گارسیا لورکاترجمه احمد شاملو...
ادامه مطلب
در جهانی خالی از صدای تونه پرنده ایxa0 روی شاخه درخت خانه می خواندنه شر شر باران گوش گلهای شمعدانی بهار خواب را کر می کندنه خنده رهگذری در کوچه می پیچدنه سحرگاهان، الله اکبر مادر از خواب بیدارم می کندجهانی خالی از صدای تومرا می برد به جهانی خالی از زندگیبه سکوتبه شببه بودنی شبیه نبودن.... همانقدر نا مفهوم .... همانقدر مبهم .... همانقدر تلخنیکی فیروزکوهیxa0...
ادامه مطلب
سایه هااز درونم سر بر می کشندشب برافراشته می شود آرام آرام .خورشیدی تاریکتشعشعش فروکاسته می شودو دَوَرانما را به خود می خواندورای زمان .با من بگو !آنگاه که بر کرانه ی آب ها نشسته امنظاره گر سایه هایی که سراغم می آیندبا من بگو !آیا خاطرات محو ناشدنی ات از بین خواهند رفت ؟xa0“برگردان : مهیار مظلومی”...
ادامه مطلب
xa0 به خوابم اگر نیایی به همه خواهم گفتخورشید را که روی زمین راه می رفتخواهم گفت: اقیانوسها را که به دست گرفته بودیو باچشمانت چگونه شب را روز می کردیبرای داشتن تواگر بخواهی خنجر به گلو می گیرموعید عشاق ...
ادامه مطلب
مرا کسی به سویت نیاوردفقط راهها به تو رساندند مراچرا که زندگی به فصلها منتهی میشودو من خارهای روز قیامتم را رویانده واز وهم و خیال خویش به هوش آمدهامتا راهم مرا دریابدوقتی که شهرها مرا عوض کردندسا...
ادامه مطلب
xa0xa0پیش ساز تو من از سحر سخن دم نزنمکه بیانی چو زبان تو ندارد سخنمره مگردان و نگه دار همین پرده ی راستتا من از راز سپهرت گرهی باز کنمصبر کن ای دل غم دیده که چون پیر حزینعاقبت مژده ی نصرت رسد از پیرهنمچه...
ادامه مطلب
تقدیم به ن-الف تو مرا جان و جهاني چه کنم جان و جهان را تو مرا گنج رواني چه کنم سود و زيان را نفسي يار شرابم نفسي يار کبابم چو در اين دور خرابم چه کنم دور زمان را ز همه خلق رميدم ز همه بازرهيدم نه نهانم نه بديدم چه کنم کون و مکان را ز وصال تو خمارم سر مخلوق ندارم چو تو را صيد و شکارم چه کنم تير و کمان را چو من اندر تک جويم چه روم آب چه جويم چه توان گفت چه گويم صفت اين جوي روان را چو نهادم سر هستي چه کشم بار کهي را چو مرا گرگ شبان شد چه کشم ناز شبان را چه خوشي عشق چه مستي چو قدح بر ...
ادامه مطلب
آرزوهایت بلند بوددستهای من کوتاهتو نردبان خواسته بودیمن صندلی بودمبا این همهفراموشم مکنوقتی بر صندلی فرسودهات نشستهایو به ماه فکر میکنیحافظ موسوی...
ادامه مطلب
همه خوبی ها در دست تو دستت را سوی من دراز کردی همهء خوبی ها در دستت نهفته بود لبخند زدی همهء گل ها شگفتند سوی من دیدی همهء جهان درخشیدن گرفت اوه ای سخاوت فصل های درو از پیش من مرو. "پروین پژواک"...
ادامه مطلب