
ما سرانجام توانستیمپاییز را از تقویم جدا کنیمامّاطعم لبان تو بر همه لیوانها و بشقابهاحک شده بودلیوانها و بشقابها را از خانه بیرون بردمکنار گندمها دفن کردمتو در آستانه در ایستاده بودیتو در محاصره لیوانها و بشقابها مانده بودیگیسوان تو سفیدامّالبان تو هنوز جوان بود- احمد رضا احمدی...
ادامه مطلب