
هنگامي كه فرا مي رسد وقت لنگر كشيدن از زمان، كشتي؛ بندر را ترك مي كند رو به مقصد مجهول از پيش نه دستي تكان مي دهد كسي و نه دستمالي؛ انگاري خالي از سرنشين ؛ ساكت و خاموش. با چشمان اشكبار؛ روزها چشم به افق در انتظار، بازماندگان مآيوس و نا اميد از اين جدايي اي بيچارگان نه اين آخرين اندوهتان در زندگي، و نه در حيات پر هجران آخرين جدايي! عاشقان و معشوقان چه بيهوده در انتظارند محبوبي كه رفت باز نمي آيد!-...
ادامه مطلب