
می دانی؛مردها خیلی مظلومند،خسته که می شوند،از همه جا که می بُرند،گریه نمی کنند،داد نمی زنند،بغضی خُفته راهِ گلویشان را می بندد،سکوت می شود تمامِ کلامشان،تمام ِدردشان را تویِ دلشان چال میکنند،گاهی هم رویِ کاغذ میاورندxa0و تنهایِشان را با فنجانی قهوه یِ تلخ تقسیم می کنند،دیگر نه ته ریش می گذارند و نه حوصله اصلاحِ صورتشان را دارند،لبِ آستینشان را تا نمی زنند،عطرِ تلخ و گرمِ همیشگیِ شان سرد می شود،وسیله یِ حمل و نقلشان می شود پاهایشان،نه تاکسی،نه اتوبوس،نه متروxa0هیچکدام تسکین نمی دهند کلافگیِ شان ر...
ادامه مطلب
تقدیم به ق-ج xa0 اي مرغ سحر! چو اين شب تاربگذاشت ز سر سياهكاري،وز نفحه ي روح بخش اسحاررفت از سر خفتگان خماري،بگشود گره ز زلف زرتارمحبوبه ي نيلگون عماري،يزدان به كمال شد پديدارو اهريمن زشتخو حصاري ،ياد آر ز شمع مرده ياد آر! اي مونس يوسف اندرين بند!تعبير عيان چو شد ترا خواب،دل پر ز شعف، لب از شكرخندمحسود عدو، به كام اصحاب ،رفتي برِ يار و خويش و پيوندآزادتر از نسيم و مهتاب،زان كو همه شام با تو يكچنددر آرزوي وصال احباب ،اختر به سحر شمرده ياد آر! چون باغ شود دوباره خرّماي بلبل مستمند مسكين!وز سنبل و ...
ادامه مطلب