
هلیا!من هرگز نخواستم از عشق، افسانه یی بیافرینمباور کن!من می خواسستم که با دوست داشتن زندگی کنم-کودانه و ساده و روستاییمن از دوست داشتن، فقط لحظه ها را خواستمآن لحظه هایی که تو را به نام می نامیدمآن ل...
ادامه مطلب
وقتی که تواین شعر را بخوانیشاید من در شهر دیگری باشم !شعری که از پاییزی تلخو عشقی که به عبث می پیمودسخن میگفت .شعری که در بادها می وزیددور و تنهاآماده بودزیرا که مرگقایقی سفید رنگ بودقایقی غرق شده که تمام دریاهای سیاهاو را می خوانندمرگشکل ستاره های خاموشو آدرس هایی پارهمرگشبیه چمنزاری سوخته بودوقتی که تواین شعر را بخوانیشاید من در شهر دیگری باشم .xa0"بهجت آیسان"“مترجم : سیامک تقی زاده”...
ادامه مطلب
این بار زنده می خواهمتنه در رویا نه در مجاز این که خسته بیایی بنشینی در برابرم در این کافه پیرنه لبخند بزنی آن گونه که در رویاست ونه نگاه عاشقانه بدوزی در نگاهم صندلی ات را عوض کنیدر کنارم بنشینیسر خسته ات را روی شانه ام بگذاری وبه جای دوستت دارم بگویی " گم کرده ام تو را، کجایی؟" کلوناریس شاعر یونانی...
ادامه مطلب
کسی چه می داندشاید همین لحظه زنیبرای مرد سیاستمدارش می رقصدیا پیانو می زندوآواز می خواندوجلوی جنگ جهانی بعدی را می گیردکسی چه می داندشاید تنها شرط معشوقه ی هیتلربه خاک وخون کشیدن دنیا بودکسی سر از کار زن ها در نمی آوردبا سکوت شان شعر می خوانندبالب هاشان قطعنامه صادر می کنندباموهاشان جنگ می طلبندباچشم هاشان صلحکسی چه می داندشاید آخرین بازمانده ی دنیازنی باشدکه باشیطان تانگو می رقصد...
ادامه مطلب