
وقتی که تواین شعر را بخوانیشاید من در شهر دیگری باشم !شعری که از پاییزی تلخو عشقی که به عبث می پیمودسخن میگفت .شعری که در بادها می وزیددور و تنهاآماده بودزیرا که مرگقایقی سفید رنگ بودقایقی غرق شده که تمام دریاهای سیاهاو را می خوانندمرگشکل ستاره های خاموشو آدرس هایی پارهمرگشبیه چمنزاری سوخته بودوقتی که تواین شعر را بخوانیشاید من در شهر دیگری باشم .xa0"بهجت آیسان"“مترجم : سیامک تقی زاده”...
ادامه مطلب
کسی چه می داندشاید همین لحظه زنیبرای مرد سیاستمدارش می رقصدیا پیانو می زندوآواز می خواندوجلوی جنگ جهانی بعدی را می گیردکسی چه می داندشاید تنها شرط معشوقه ی هیتلربه خاک وخون کشیدن دنیا بودکسی سر از کار زن ها در نمی آوردبا سکوت شان شعر می خوانندبالب هاشان قطعنامه صادر می کنندباموهاشان جنگ می طلبندباچشم هاشان صلحکسی چه می داندشاید آخرین بازمانده ی دنیازنی باشدکه باشیطان تانگو می رقصد...
ادامه مطلب