
هلیا!من هرگز نخواستم از عشق، افسانه یی بیافرینمباور کن!من می خواسستم که با دوست داشتن زندگی کنم-کودانه و ساده و روستاییمن از دوست داشتن، فقط لحظه ها را خواستمآن لحظه هایی که تو را به نام می نامیدمآن ل...
ادامه مطلب
من دوستت داشتم- اجلال آیدین در شهری دورازتوساعتیآفتاب غروبتورا یادم آورد وروزهای با توبودن راحالا خیالی هستینا کاسته ،پس از آن همه سالمگر می شود انسان هرروز همان چشم ها را به یاد آورد؟دوستت داشتم ونمی دانستیموهایت را تماشا می کردم از دوروحالتش را که پشت گوشت می افتادودماغت که با همه فرق داشت ...وقتی می خندیدی سرت را بالا می گرفتیسری بالا وچشمانی خندان داشتیچه زیبا بودندتو نمی دانستیمن دوستت داشتمآ...
ادامه مطلب