
سقفِ تمام خانههای شهر چکه میکند،سقفِ تمام کافهها،دانشگاهها،بیمارستانها.سقفِ تمامِ ماشینها،چترها،آرزوها...حتا سقفِ خاکستری این آسمانکه تَبله کرده بر آنکُپههای ابر.از تیترِ روزنامهها خونآبه میچکداز گوشیهای تلفن،از صفحهی لپتاپها،بلندگوهای رادیوو این تالآبِ سیمانیپنداریگاوش را گُم کرده استکه فقط به لهجهی خونآواز میخواند.ما دوزیستانِ دستبسته،با عین...
ادامه مطلب