
می دانیروزی کهxa0بدون صبح بخیر توxa0آغاز شودچه طعمی دارد؟می دانیوقتیxa0گل سرخدر گلدان پژمرده میشودچه حالی دارد؟نه ،نه ، نههرگز نمی دانیتابحالدر کوچه های شهر گم شده ای؟چشم باز کنیسر از کوچه ای در بیاوری کهروزی در آنمعشوقه اتxa0را بوسیده ایآهسته باران بگیردحضور غائب ش رااحساس کنیبخواهی در آغوشش بگیریو او آنقدر دور شده باشد کههر چه صدایش کنینشنود؟نه، عزیز منتو ازxa0رنج عشقxa0هیچ نمی دانیمن ، نه شاهزاده رویا هستمو نه اسب سفیدی دارمتنها شاعری هستم کهتو را به وسعت کلمه عشقدر آواز چکاوک هادوست دارمحالا...
ادامه مطلب